سفارش تبلیغ
صبا
[ و گفته‏اند حارث بن حوت نزد او آمد و گفت چنین پندارى که من اصحاب جمل را گمراه مى‏دانم ؟ فرمود : ] حارث تو کوتاه‏بینانه نگریستى نه عمیق و زیرکانه ، و سرگردان ماندى . تو حق را نشناخته‏اى تا بدانى اهل حق چه کسانند و نه باطل را تا بدانى پیروان آن چه مردمانند . [ حارث گفت من با سعید بن مالک و عبد اللّه پسر عمر کناره مى‏گیرم فرمود : ] سعید و عبد اللّه بن عمر نه حق را یارى کردند و نه باطل را خوار ساختند . [نهج البلاغه]


ارسال شده توسط محسن نصیری در 93/9/2:: 9:59 صبح


تا بوسه ی آرامی،بر دست تو بگذارم


بذر خوش مهرم را،در دست تو می کارم



امشب سر دل دارم،کز شوق دلی مستم


وز عشق خوشش خواهم،این قصه به بار آرم



در شعر خوش عشقت،تا قافیه می چینم


بنگر که چه بی مستی،از عشق تو سرشارم



چشم تو چراغ من،در در وهم شب راهم


روی تو مداوایی،در این دل بیمارم



تا پای دل افکارم،زنجیر تو را گیرد


چون یوسف گمگشته،در هر سر بازارم



در قسمت این مستی،با جام تو می رقصم


هوشم برود از سر،روزی که تویی یارم



بشکن تو یخ من را،با داغ هم آغوشی


هرگز نتواند ماند،بی تو مگر آوارم



شد قصه ی من بی تو،غمنامه ی تکراری


یا سرو روان با تو،یا بی تو سر دارم



هرگز نتوانم دید،آرامش جانم را


چون یاد تو می ماند،آشفته در افکارم



هامون به سرودن ها،صبح آمد و کمتر گو


خوابم نبرد هرگز،با یاد تو بیدارم



قالب:غزل


دفتر:شهر غم


شاعر:محسن نصیری(هامون)

 


کلمات کلیدی :